امروز جشن راضیه بود..........یه عاااااااااااالمه خوش گذشت.

انقد رقصیدم دارم میمیرم...چشم بسی از مهمان ها را از کاسه

به در کردم...:)

خیلی خوشحال بود راضیه ...ولی خب یکمم اضطراب داشت.

امروز اصلا صبحونه و ناهار نخوردم....یعنی وقت نکردم...راضیه 

که از دیشب چیزی نخورده بود...داشت غش میکرد...از وقتیم

که اومدم دارم کار میکنم...مثل خود کزت...مهمون هوار شده 

سرمون....خب خسته ام یعنی درحال مرگم...:)