امروز جشن راضیه بود..........یه عاااااااااااالمه خوش گذشت.
انقد رقصیدم دارم میمیرم...چشم بسی از مهمان ها را از کاسه
به در کردم...:)
خیلی خوشحال بود راضیه ...ولی خب یکمم اضطراب داشت.
امروز اصلا صبحونه و ناهار نخوردم....یعنی وقت نکردم...راضیه
که از دیشب چیزی نخورده بود...داشت غش میکرد...از وقتیم
که اومدم دارم کار میکنم...مثل خود کزت...مهمون هوار شده
سرمون....خب خسته ام یعنی درحال مرگم...:)
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۲۵ ساعت ۹:۱۴ ب.ظ توسط laeya
|